ذبيح الله صفا

919

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بغزنين سپه را براهى برم * كه راه دوماهه بماهى برم چو خسرو از آن هندوىِ زَرق ساز * رهى ديد بَر قطعِ راهِ دراز شنيدم همان مرد گمراه را * كه چون غول برد او زره شاه را بفرمود آن خسرو نامور * كه افواج شه را بود راهبر غرض چون سپه چند منزل گذشت * بيفتاد لشكر بيك تيره‌دشت « 1 » همه وحشت‌انگيز و مردم شكار * گياهى نَرُسته در او جز كه خار جهان در جهان غار در غار بود * كران تا كران دشت و كُهسار بود سرابى كه پايان او كس نديد * نه دروى پىِ هيچ مردم رسيد در آن دشت جاناوران بود كم * بجز غول يا اژدهاى دژم ز طوفان نوح اندر آن تيره‌دشت * زمين كمتر از آب نمناك گشت شنيدم ز بىآبى و بىرَهى * سپه گشت نَوميدوار از بِهى همان رهبَر گمره و عشوه‌گر * بيامد به پيش شَهِ ناموَر بگفتا ازينجا قريبست آب * بفرما كه لشكر رود باشتاب بدين عشوه يك روز و يك شب تمام * همى بود آن غولِ هامون خرام دگر روز لشكر بجايى رسيد * كه هرسوى جز كربلائى « 2 » نديد نه آبى پديد آمد آنجا نه راه * شد از تشنگى خسته جمله سپاه وز آن پس شنيدم كه فرمانروا * طلب كرد آن غولِ گمراه را بپرسيد از آن غولِ عشوه‌گراى * كه در دل چه بودت از آن عشوه راى كه ما را چنين ياوه انداختى * بتاراجِ ما حيله‌يى ساختى چو بشنيد هندو ز شاه اين سخن * بگفتا كه اى شاه فرخنده فن يقين آنكه بر انتقامِ مَنات * كمر بستم از كشورِ گُوجْرات همى خواستم تا شهنشاه را * از ايدر فرستم بدارِ بقا

--> ( 1 ) - مقصود دشت « تار » از صحارى سوزان هند است . ( 2 ) - مقصود مكان بىآبست ( ؟ ) .